رادین پسری
اینجا خاطرات و روزهای شیرینی رو که سه نفری با هم داشتیم و داریم جاودانه میکنیم

اواخر بهمن ،یه روز تعطیل هوا یکم سرد بود ، مامان سارا هم یکم تو خونه کار داشت ، نتیجه این شد که اون روز رو برخلاف تعطیلیای دیگه تو خونه مونده بودیم که یه دفعه ذوق عکاسی باباجونت فوران کرد و نتیجه این عکسا شد.......

البته با اینکه چندبار لباسات رو عوض کردیم ولی خوشبختانه خوش اخلاق بودی و کم کم دوربین رو میشناسی و خودت همکاری میکردی...

 


موضوع : | بازدید : 371 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 13 ارديبهشت 1392 و ساعت 19:04 توسط مامان سارا و بابا رضا

اواسط اسفند کم کم بویه عید میومد که رادین پسری برایه اولین بار بدجور مریض شد.

البته فقط تب کرده بود ولی از اونجایی که واسه نی نی ها تب بالا خیلی خطرناکه همه دست و پامون رو گم کرده بودیم و بد جور نگرانت بودیم.

غروب یکم تب داشتی بردیم دکتر - صبح مامان آذر اومد خونمون و منم که سر کار نیومدم -ظهر دوباره تبت بالا بود، بابا رضا اومد سریع بردیمت دکتر

دکترت خیلی آروممون کرد و گفت با بدن شویه تبت رو کنترل کنیم ،و خدائیش هم تویه اون دو روز شما که خیلی بیقرار شده بودی فقط و فقط با آب بازی

(به قوله خودت) آروم میشدی-نتیجه اینکه 15-16 بار حموم کردیم تو این 2 روز!!!!!!!!!

اینم عکس پسرک مریض ما

2-3 روز بعد مریضیت تولد داداش پارسا بود!

تو عکسا معلومه هنوز بیحالی پسرکم

 


موضوع : | بازدید : 375 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 13 ارديبهشت 1392 و ساعت 19:03 توسط مامان سارا و بابا رضا

خووووووب ------تابستان 91  با یه خبر شروع شد---اینکه شمماا صاحب  یک خواهر یا  برادر  کوچولو میشی!

اولش یکم  شوک  شدیم ولی بعدش کلی هم ذوق کردیم و از  اینکه رادین پسری یکی دو سال دیگه یک همراه و هم بازیه داره خوشحال شدیم.

خدا رو شکر رادین میونه اش با هر دوتا مامان بزرگا خوبه و دلگرمیه کمکه اونها خیلی به مامان کمک میکرد که این دوران رو با آرامش بگذرونه و صد البته کمک بابا رضا...

برایه مسافرت مشهد هم مامان بزرگا رو همراهمون بردیم...بابا رضا به شوخی میگفت امسال با 3 تا مامان اومدیم ...فکر کنم ساله دیگه 3 تا مامان دیگه هم باید قرض بگیریمممم .خدائیش خیلی آتیش سوزوندی

اینجا تو قطاره

رسیدیم هتل...واااااایییی که اون چند روز  تو لابیه هتل چه آتیشها که نسوزوندی

تازه یاد گرفته بودی بگی آذر ...(اسم مامان بزرگت) راه میرفتی و صداش میکردی

عاشق بازی کردن با این ماهی ها بودی

عاشق گلایه جلو هتل شده بودی

 

خرید تو زیست خاور

بازار طرقبه...دالییییی.......من اینجام.......

عروسک و اسباب بازی فروشیها خیلی توجهت رو جلب میکرد

خووووووب-اینم صبح تو قطار و پسر خوابالود موقع برگشت به تهران


موضوع : | بازدید : 288 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 13 ارديبهشت 1392 و ساعت 18:13 توسط مامان سارا و بابا رضا

تو سفر انزلی یه روز هم با خاله زینب(دختر خاله مامان) و عمو محسن که اونها هم اومده بودن فومن ،هماهنگ شدیم بریم ماسوله.ولی چون تعطیلات بود بیخیال شدیم و همون جاده ماسولله رفتیم یه جایی که عمو محسن میشناخت و بازم کلی خوش گذشت

راستی اینجا خاله زینب یه نی نی کوچولو هم داشت که آبان بدنیا میومد و در واقع 18 ماه از شما کوچکتره

اینجا هم بازی کردنه شما با چند تا وسیله بازیه تو محوطه ویلا


موضوع : | بازدید : 1417 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 13 ارديبهشت 1392 و ساعت 17:17 توسط مامان سارا و بابا رضا

رادین خیلی مسافرت رفته ولی معمولا همسفر داشتیم ولی 13 ماهگی پسری یک سفر 3-4 روزه سه نفری رفتیم که واقعا خوش گذشت هم به رادین و هم به مامان سارا

وبابا رضا.....خیلی جالب بود ...رادین دریا رو که دید تند تند میگفت آب...آب  از دیدنه اون همه آب یکجا ذوق زده شده بود......

اول آروم نشسته بود و یکم میوه خورد

بعد کم کم رفت سمت دریا-اولش از ماسه ها چندشش میشد ولی ....

پدر و پسر تا توننستن بازی کردن

هیچی به اندازه هندونه بعد یه  عالمه آب بازی  نمی چسبه

فکر نکنید رضایت داده ها..فقط یکم استراحت کرد و دوباره میخاست  بره بازی

وااااای که چچه لذتی داره با پسمله خوشگلت عکس بندازی

خانواده 3 نفره ما....

آخرشم با گریه سوار ماشین شد

دیگه واقعا خسته شده بود....

 


موضوع : | بازدید : 326 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 13 ارديبهشت 1392 و ساعت 17:07 توسط مامان سارا و بابا رضا

پسرکم یکی از بازی هایی که شما واقعا ازش لذت میبردی(از همون نوزادی)آب بازی بود

همیشه اوجه بیقراری و ناراحتیت با این ترفند آروم میشدی

روزایی که خونه مامان بزرگ بودی سر ظهرها بابایی استخرت رو برقرار  میکردو عشق و حال دیگههه

یا هروقت خونه دائی شهرام بودی-بساط جکوزی و بازم ...

خونه خودمون هم که یه وقتایی میدیدم نیستی -فکرر میکنی کجا پیدات میکردم؟

تو حموم!

با هزار تا کلک و... بیخیاله آب ببازی میشدی

میخام برس کنم دیگهههههه


موضوع : | بازدید : 307 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 13 ارديبهشت 1392 و ساعت 16:29 توسط مامان سارا و بابا رضا

خیلی دوست دارم یکم وبلاگت رو سر و سامون بدم عزیزم

میخام چند تا عکس از گردشهایی بذارم که حول و حوش 1 سالگیتون رفتیم

اینا عکسهایه پارک آبشار ه که شما دوست داشتی و بازیهاش مناسب سن شما بود

اینجا هم قلعه سحر آمیز -پارک ارم

اینجا هم با مامان بزرگا و بابا بزرگا رفته بودیم پارک ارم

اولش که یه خوابه شیرین کردی

بعد که بیدار شدی شروع شد......چی؟.....خوب شیطونی دیگههههه

اوهههههه مثلا منو آوردیت پارک؟

اینجا با خاله صبا و ستایش سوار شدی ولی زودی ترسیدی و آویزون گردن خاله شدی

تو عکس بعدی معلومه

اینم پارک ساعی...البته کلا خیلی تاب بازی رو دوست نداری

خووووووب تو این گردشها هنوز راه نمی رفتی ..


موضوع : | بازدید : 338 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 13 ارديبهشت 1392 و ساعت 16:09 توسط مامان سارا و بابا رضا

از اونجایی که شما تو یکسالگی مسلما آمادگی نداشتی که واسه تولدت همکاری کنی من و بابا رضا تصمیم گرفتیم تا وقتی شما به سنی نرسیدی که از تولدت لذت ببری تولد مفصل برات نگیریم که نتیجه اش فقط خستگی و کلافگی شما بشه!

واسه همین دو تا تولد کوچولو خونه دوتا مامان بزرگا گرفتیم!

 اینجا از فشفشه ترسیدی و پریدی بغل بابا رضا!

 

 حمله به کیک!

 بخور خوشمزه است!

 راست گفتین هاااااااااا خوشم اومد!

 

 

سوار بر کادویه مامان بزرگ

خیلی دوستش داشتی!

 


موضوع : | بازدید : 519 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 21 بهمن 1391 و ساعت 15:20 توسط مامان سارا و بابا رضا

دو روز بعد از برگشت از همدان همگی راهی شمال شدیم و تا سیزده بدر هم بودیم و هوا هم حسابی خوب بود.

توی ساحل دوست داشتی به حال خودت بذاریمت تا هرکاری میخای بکنی!

 

بابا رضا در حال کنترل رادین پسری!

 

شبها از خستگی هلاک بودی !

سیزده به در و پسرک در حال ارتکاب جرم!

مگه نگفتم پفک ممنوعه؟ اونوقت بابا رضا بجایه اینکه از دستت بگیره وایساده مدرک جرم جمع میکنه!

 

موفق شدی!

خولدمشششششش! تموووووومممممممم

 

 

 

رادین در حال فضولی!

خیلی خوش گذشت مگه نه؟!!

صبحانه بین راه برگشت

 

 


موضوع : | بازدید : 339 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 21 بهمن 1391 و ساعت 15:01 توسط مامان سارا و بابا رضا

در راستایه به روز رسیدن وبلاگ رادین پسری با کلی تاخیر بازگشتیممممم

اولین عید رو آقا رادین حسابی به گشت و گذار ،گذروندن

اینجا مامان سارا داشت سفره هفت سین رو میچید و شما دنبال یه راهی برایه به هم ریختنش!

بعد سال تحویل رفتیم خونه بابابزرگ

 

آقا رادین همراه پسر عمه اش(آرمان)

اون روز یه سری از جاهایه واجب رو رفتیم برایه عید دیدنی

و روز دوم همراه مامان آذر و بابا ستار و دائی حمید و خانواده اشون(دائی مامان سارا) حرکت کردیم سمت همدان برایه رفتن به خونه دائی شهرام

رادین پسری و بابا رضا تویه راه!

 خونه دائی حسابی آتیش سوزوندی

3 فروردین -تولد یسنا

ستایش که دیگه حسابی شیطون شده بود!

دیزی خورون تو همدان!

مامان آذر و بابا ستار

اینجا هم که بابا رضا و عمو سعید از خواب بودن شما استفاده میکردن برایه بازی کردن

و شما تا چشمت رو باز کردی حمله . . . و دسته رو صاحاب شدی!


موضوع : | بازدید : 278 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 21 بهمن 1391 و ساعت 14:14 توسط مامان سارا و بابا رضا

سلااااااااامممممم

یه روز جمعه تو بهمن ماه رفتیم نمایشگاه اسباب بازی

اولش خواب بودی

 ولی بیدار شدی و کلی ذوق کردی

اینم یه عکس از پسره همیشه خندونم تو نمایشگاه

 

9 ماهگی شما رو بردیم مرکز پایش کودکان

اینجا شرح میدم که یادم باشه با شما چه چیزهایی رو تمرین کنیم

بقیه مطالب رو ادامه مطلب گذاشتم

مفیدهههههه!!!!!!!!!!!!! بخونید



ادامه مطلب...

موضوع : | بازدید : 658 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 27 آبان 1391 و ساعت 10:22 توسط مامان سارا و بابا رضا

یه عالمه عکس تو ادامه مطلب



ادامه مطلب...

موضوع : | بازدید : 681 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 24 آبان 1391 و ساعت 10:11 توسط مامان سارا و بابا رضا

پسرکم دارم سعی میکنم خاطراتت رو بصورت مصور! برات بایگانی کنم

انشالله این یکی وبلاگت بدون مشکل بمونه و عکسات هم حفظ بشه و مامان

 سارا هم تنبلی نکنه زودتر به روز بشیم تا بهتر بتونم وقایع رو با جزئیات برات نقل کنم.

همینقدر بدون خیلی دوست دارم و با نگاه کردن بهت کلی انرژی مثبت میگیرم، شیرین کاریات که دیگه نگوووووووووو

و اما

ادامه مطلب رو از دست ندید!!!!!!



ادامه مطلب...

موضوع : | بازدید : 1129 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 20 آبان 1391 و ساعت 11:09 توسط مامان سارا و بابا رضا

من و بابا رضا الان که به عکسایه کولوچویی شما نگاه میکنیم

تازه متوجه میشیم چقدر تغییرکردی،چقدر زود بزرگ شدی

یه وقتایی دلمون واسه اون روزا تنگ میشه که چقدر زود گذشت

یه وقتایی هم ذوق میکنیم نی نی کوچولویه ما حالا دیگه آقایی شده!

 

ادامه مطلب یه عالمه عکس داریممممممممم



ادامه مطلب...

موضوع : | بازدید : 642 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 20 آبان 1391 و ساعت 10:50 توسط مامان سارا و بابا رضا

 

رادین جان از اونجایی که مامان و بابا خیلی اهل گشت و گذار بودن

 

و هستن و باز از اونجایی که دوست داشتیم شما هم

 

از اول به همین رویه عادت کنی 21 روزگی شما اولین مسافرت

 

 سه نفری رو رفتیم اصفهان پیش مامان آذر و بابا ستار که اون روزا

 

بخاطر درس دائی سروش معمولا میرفتن اصفهان پیش اون.

بقیه مطالب و عکسها در ادامه مطلب



ادامه مطلب...

موضوع : | بازدید : 726 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 7 آبان 1391 و ساعت 13:48 توسط مامان سارا و بابا رضا
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد